تبليغاتX
به کلبه درویشی من خوش اومدین


به کلبه درویشی من خوش اومدین

بندر انزلی

وقتی.. ستمگر تو را اسیر میکند ..

وقتی.. ظلم تا اعماق وجودت رخنه میکند ..

وقتی.. تیر جفا قلب تورا پاره پاره کرده ...

و امیدی جز خدا برایت نمی گذارد ..

وقتی ..اشگهایت دیگر یارای شستن سیمایت را هم ندارند ..

وقتی .. ظالم .. تمام راه ها را برویت بسته تا تکه تکه ات کند ..

و در آخر ..

وقتی زمین می خوری و جلاد پا را روی گلویت می گذاردتا آخرین رمق را از تو بگیرد ..

از ایمانت کمک می گیری ..

و با تمام توان فریاد می زنی خدایا کمک کن ..

و با کمال تعجب می بینی خدا بالای سر توست ..

اما با شمشیر برهنه ای قصد تو را دارد ..

نا باورانه می خواهی حرفی بزنی ...

اما خدا با لگدی دهانت را می دوزد ..

و با صدای کر کننده ای میگوید ..

باز هم باید امتحان بدهی !!!

آن زمان چشمانت را می بندی ..

و با خود میگویی چه کسی شیطان است .

من ...


جلاد ...

یا.. خدا ..

بله بهار من ..

آن زمان خواهی دانست که خودت خدایی ..

و باید دست روی پاهایت بگذاری و بلند شوی ..

چون سرنوشت کسی عوض نخواهد شد ...

مگر بدست خودش ..
نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا