به کلبه درویشی من خوش اومدین
بندر انزلی
تا حالا احساس کردی داری از درون می سوزی ولی این سوختن بدون دود و آتش است یعنی کسی اونو نمی بینه تا اینجا زیاد بد نیست میشه تحمل کرد ولی اگر این سوختن آنقدر ادامه پیدا کنه که احساس کنی دیگه درونت هیچی نمونده و آدم کاغذی شدی یعنی به تلنگری بندی تا فرو بریزی... . باز این هم زیاد بد نیست اما اگه تو این حال باشی و فقط و فقط خودت این را بدونی و کسی نباشه که بدونه و درکت کنه اون موقع است که داغون می شی اون موقع است که فکرت کار نمی کنه اون موقع است که دیگه دلیلی واسه زندگی نداری. زندگی اینه ؟ من نمی خوامش يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند. دلم برات تنگ ميشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم آنكه مي گويد دوستت مي دارم خنياگر غمگيني است كه آوازه اش را از دست داده اي كاش عشق را زبان سخن بود هزار كاكلي شاد در چشمان توست هزار قناري خاموش در گلوي من . عشق را اي كاش زبان سخن بود آنكه مي گويد دوستت دارم دل اندوهگين شبي ست كه مهتابش را مي جويد . اي كاش عشق را زبان سخن بود هزار آفتاب خندان در خرام تو هزار ستاره ي گريان در تمناي من. عشق را كاش زبان سخن بود... ديدگاني بي نشاط، از وادي واماندگي ما گدايانيم کز ميناي دل بر روي سر کوه غم داريم بر دل، کوهکن اينک کجاست؟ جز به صحراي فريبم، رهنمايي، دل نکرد عاشقان، دستي ز سوداي جنون، بر سر زنيد اينطور نيست بد يعني : شکستن دل و غرور بدتر يعني: از دست دادن تکيه گاه، چون بخاطرش حاضري به بد راضي باشي.....! بعبارتي حاضري دل و غرورت رو فداي حفظ تکيه گاهت کني . بدترين يعني: بوسيله تکيه گاهت، دل و غرورت بشکنه و بعدشم از دستش بدي.....! اما مشکل کار چيه؟ اينکه به يکي غير از خودت تکيه کردي ..........!
از جمع پراکنده رندان جهانم
در صحنه بازيگري کهنه دنيا
عشق است قمار منو بازيگر آنم
با آنکه همه باخته در بازي عشقم
بازنده ترين هست در اين جمع نشانم
اي عشق از تو زهر است به کامم
دل سوخت، تن سوخت، ماندم من و من
عمري است که مي بازم و يک برد ندارم
اما چه کنم عاشق اين کهنه قمارم
اي دوست مزن زخم زبان جاي نصيحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصيبت
من زنده از اين جرمم و طبق مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
بايد که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان اين است نمازم
من دربدر عشقم و رسواي جهانم
چون سايه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حريف منو من کهنه حريفش
سرگرم قماريم من و او بر سر جايش

تا زنخجير زمان، صيد جنون آورده ايم
تا به حسرتگاه گردون، پر زخون آورده ايم
جام اشکي، تاج خوني، لاله گون آورده ايم
کز وراي سالها، ما بيستون آورده ايم
ما عجب گمگشته اي را رهنمون آورده ايم!
ما فلک را دست بر سر، سر نگون آورده ايم
| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |



