تبليغاتX
به کلبه درویشی من خوش اومدین


به کلبه درویشی من خوش اومدین

بندر انزلی

نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |

شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت
دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت همچو مردي بي باك
سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
امشب شراب تلخ تر از هر شب من است
چون نوش تو هميشه ز آن هر مي گرفت
زهر شراب كاش مرا تا اذان صبح
از پا در آورد

نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |

مثل یک خواب خوشی، شیرینی،

با شکوهی، مثل یک آیینی،

ریشه در روح اصالت داری،

شوکت یک هنر دیرینی.

       

تو مرا دعوت کن، به صداقت سلامت

تو مرا دعوت کن، به ضیافت کلامت

من به مهمانی چشمان تو عادت دارم

تو مرا دعوت کن به سخاوت نگاهت

تو مرا دعوت کن.

نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |

گوش کن!صدای امواج ناآرام دریا را میشنوی؟دارد باران میبارد.دریا هم بیقرار شده است،مثل دل کوچک من.دل کوچک من که برای دیدن تو بیقراری میکند.
من کنار ساحل تنها نشسته ام.سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام.موجهای وحشی و مست،پاهایم را خیس میکنند.ابرهای تیره آسمان را پوشانده اند.باد می آید.
بند از موهایم میگشایم و موهایم را به دستان سبک باد میسپارم.نمیدانم این اشکهای من است یا قطره های روشن باران که صورتم را خیس کرده است.
در تمام ساحل هیچکس نیست.دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم.بگویم که دل دیوانه ام فقط تورا میخواهد.دلم فقط تو را میخواهد و دیگر هیچ...
وقتی تونیستی هیچ چیز زیبا نیست.همه چیز در برابر دیدگانم رنگ میبازد.
من خسته ام.دلم آغوش امن تورا میطلبد.دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا در این سیاهی بی پایان راه را گم نکند.
نازنینم...ای کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم...نه!نگو که میدانی.آخر هیچ واژه ای را نمیشناسم که عشق مرا تعبیر کند.عشق من در قالب واژه ها نمیگنجد.
عشق مرا با هیچ چیز نمیتوان اندازه گرفت.وای که چه روزهای سختی را میگذرانم.
وای که این لحظه ها انگار هرگز به پایان خود نمیرسند.
وقتی تو در کنار منی انگار تمام دنیا به من لبخند میزند.من از عطر وجود تو مست میشوم.سبک میشوم.میتوانم تا آوج آسمان پرواز کنم.پرنده میشوم.
تو که میروی بالهایم میشکند،دنیا برایم قفس میشود.و هیچ دستی برایم آب و دانه نمیریزد.ای کاش در قفس بودم،ولی در کنار تو بودم.و دستان پر مهر تو برایم دانه میریختند و من هرروز تو را میدیدم.
من بدون تو نمیخواهم زندگی کنم.نمیخواهم زنده باشم.آه!دریا چه آهنگ غمگینی مینوازد.دلم گرفته است.
دارد باران میبارد نازنینم!آسمان هم دلش برای تو تنگ شده است.اشکهای زلالش گواهی میدهند.
دار باران میبارد نازنینم‌! باران عشق...
نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |

دلم گرفت از مدعيان به ظاهر دوست ....

صبح درپيج اولين خيابان ترسيدم ...  تمام احساسم را ترسيدم .... در خويش گم شدم برای دل زمستانيم . دوباره نگاهم را کنار سنگ کوچک تارا يافتم ... کنار تمام دنيای کودکانه ام ... ياد رارقی های پرپر پشت پنجره نگاهم را از ترنم سکوت استاد پرکرد... ترنم کودکانه و تنهايم ... نگاههای مسلط و مهتابيم روزهاست ديگر حوصله ی خويش را هم گم کرده است ٫ استاد يادت هست ... هميشه درکلاس درست ميهمان کوچک مهربانت٫ دستان منجمد دختری بود از تبار اهوراييان خسته وگمنام ؟

کسی در تعلق مشقهايم ٫ نمی تواند مراازجاده های حضور تو دور کند... تارا !... امروز دلم گرفت ... دلم گرفت از تلاطم وحشی اين باغ فقط پونه های وحشی مانده اند و بس! همه در تلاطم چهره ی زشتشان دستانم را می شکنند... اينبار فقط بوی حضور تو مرا در خويش گرفته است ...دلم می خواهد برايت شمعی روشن کنم ... کنار بستر خاکستريت فقط آخرين دست نوشته هايت را ميان نگاه اشک آلوده ام مرور می کنم .... دلم می خواهد به جاده هايت دوباره بگريزم ....

اين آفتاب پشت در ... دستان تنهايم را به تاراج برده است .... کلاغان پير شهر هرشب مهربانی رااز تلاطم جاده های دستانم حراج می کنند... تهمت می زنند با باغچه ی تنهای کوچکت ... دوباره مشقهايم بی وضويشان را روی ديوار قلبم می نويسند .... به خواب می روند و برای آينده ام ... ديوار می کشند ...

تارا جانم دوباره مرادرحجم فرصتی بپوشان ... دلم می خواهد چشمانم برای هميشه هيچ نبيند... دلم می خواهدديگر هيچ نگويم ... ميان کلبه ی تنهای من هيچ کبوتری درخت را نخواهد آزرد.... دلم می خواهم دوباره ميان تنهاييم پيله کنم ...

يادت هست ... آنروز کنار حياط مدرسه ... سپرديم به جاده های بی حجم شعر .... دلم می خواهد ديگر هيچ نگويم ... حتی برای دل تنهايم .... می خواهم مشقهايم را از زير پاهايشان جمع کنم و در خويش برای هميشه گم شوم ...

پسرآفتاب صداقتم را ميان حجم طعنه های مرگ آلوده اش گم کرده است ... دلم گرفته است ... ازاين بهار پرطاقت .... می خواهم کنار قبر تو هميشه بمانم ... برای دل پر صبر اين گلدونه ی تنها.... کسی جز تو معنی ترانه های مرا نمی داند... کاش بيايی و من برای هميشه باتو بيايم... تا نگاهم پرشود از مرگ ترانه!

نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |

چقدر تنهایی بد و آزاردهنده است.خوشحال هم که باشی، دورت شلوغ هم که باشد اما به محض آنکه یادت میوفتد کسی را نداری برای دوست داشتن، مانند توپی که بادش را خالی کرده باشند وا می‌روی.
تنها که می‌شوی باید عادات همیشه‌گی‌ات را اجبارا عوض کنی.اصلا همین ‌که حجم بزرگ اس‌ام‌اس‌های روزانه‌ات می‌رسد به هفته‌ای یک دانه که آن هم تبلیغ جوایز فلان بانک است درد دارد.درد دارد وقتی می‌رسی به ویلا اما کسی را نداری که با هزار زور و زحمت در این شبکه خر تو خر موبایل‌ها خبر رسیدنت را بدهی.
تنهایی بد است.تنهایی آدم را له می‌کند.تنهایی یعنی وقتی دلت می‌گیرد نمی‌توانی از بين این‌همه شماره‌های آدرس‌بوکت کسی را پیدا کنی که دلتنگی‌هايت را بفهمد.تنهایی یعنی کشیدن آه‌های بلندی که بتوانند راه نفس‌ات را باز کنند.

نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا