به کلبه درویشی من خوش اومدین
بندر انزلی
گفتمش دل می خری پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند.. خنده کرد ودل ز دستانم ربود تا به خود باز اومدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل مانده بود شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم عشق چيست ؟ عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي : روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است وقتی که دیگرنبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم وقتی که دیگرنمی توانست مرادوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتی اوتمام کرد من شروع کردم وقتی اوتمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن! دوستت دارم تنهاعشقم بهت نميگم دوستت دارم، چون هزار بار با زبان نگاه، با زبان دل، با همه احساسم بهت گفتم و باور نکردی پس ايندفعه به پاکی اون نگاهت قسم ميخورم که دوستت دارم هرچی بخوای بهت ميدم، چون همه وجودم مال توست،فکرم،احساسم و قلبم همش مال توست. همش ميخوام خوابتو نبينم چون خيالت از خوابت خوشتره و درروياهايم با تو زندگی ميکنم و خوشبخت ترينم واگه يه روز چشمات پر از اشک شد و دنبال يک شانه بودی تا سرتو بذاری روش و گريه کنی صدام کن قول ميدم نگذارم اشکات رو زمين بيفته و خودمم باهات گريه ميکنم اگه يه روز دنبال يه مجسمه ساکت بودی تا سرش داد بزنی و خودتو خالی کنی صدام کن قول ميدم که ساکت باشم و فقط نگاه کنم و گوش دهم و تا اخر عمر سنگ صبورت ميمانم اگه يه روز دنبال خرابه ای بودی تا ننفرتت رو اونجا دفن کنی قلبم تنها خرابه وجود توست اری با شهامت ميگويم که دوستت دارم و ان نگاه با همه بيگانه ات را هم دوست دارم چراکه فقط مال منه اگه يه روز صدات کردم و بهت گفتم که بهت نياز دارم بهم نگو کجايی فقط يه لحظه چشمات رو ببند و بهم فکر کن؛خواهش من فقط با تمام وجودت مرا باور کن که باور من و عشق من برای من تنها نياز تقديم به تمام كسانی كه پاك اند و پاكتر میانديشند: من زادهی پاييزم، پاييز برگريز، پاييز نقش در نقش و رنگ در رنگ، هزار رنگ و هزار نقش. با همهی سرمايش الهام بخش شاعران است و فصل بهار عاشقان و عارفان. آری بايد ديد٬ بايد لمس كرد، بايد شناخت و فهميد اسرار دل طبيعت را. پاييز رمز گشاست. هر آنچه طبيعت در بهار برخود كرده پاييز همه را از خود میراند پاك و زلال بیريا همه را در طبق اخلاص عرضه میكند. عريان است و به البسه اما پاك است و بی ريا. آری پاييزی كه درختان با البسههای رنگ در رنگ شهر عشق و عاشقان را نور باران میكنند، پاييزی كه نور سرمايش تا استخوان میرسد. آشنايم چرا كه خزان عشق را بياد دارم. از كنار درختی كه میگذرم صدای آشنای زير پايم را حس میكنم كه اميد دوباره، زندگی دوباره، دوباره بودن و زيستن را زمزمه میكند. اين صدا را من در نهايتِ با تو بودن تجربه كردم. باد با آواز دلانگيز، شعر عشق و شور را در گوش درختان میسرايد. درختان از سر شوق تكانی به خود می دهند و يك يك برگهای هزار رنگ را به دست باد میسپارند تا با آهنگ باد برقصند و آرام آرام بر زمين فرود آيند و نقش و نگاری دلانگيزتر در روی زمين خلق كنند. آری، پاييز گرچه به ظاهر فصل مردن و فنا است، اما حقيقت چيز ديگری است؛ نهايت دوباره بودن و زيستن است، رفتن به خاطر بودن ديگری، مرگ برای زندگی دوباره، رفتن به روياهای شيرين. پاييز آمده تا ثابت كند كه ابديت و جاودانی تنها شايسته حق است و بس و غير او فناپذير است و پايانپذير مگر رشته در ريشه حق داشته باشی كه نهايت منتهی است به ابديت چرا كه پاييز به زمستان و زمستان به بهار میپيوند و دوباره زندگی از نو آغاز میشود. تنهايي را می پذيرم اگر بدانم، روزی با تو سخن خواهم گفت تیره بختی را می پذيرم اگر بدانم ، روزی چشمان تو را خواهم سرود مرگ را می پذيرم اگر بدانم، روزی تو خواهی فهميد که دوستت دارم ياد داشته باشيم:جان فدا کردن براي دوست چندان مشکل نيست،پيدا کردن دوستي که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل است سجاده تنهاييم را

دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه
اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته
مثل من سرشتش طالعش شوم شوم
اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور
اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه
بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه
واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم
توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم
اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم
توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشي
تنها براي تو مي گسترانم
كه همواره مونس بي قراري هايم بوده اي
و برگ برگ وجودم را
به نسيم نگاه تو مي سپارم
تا با شبهاي مناجات،
سبز و با طراوتش گرداني
و از مرداب ياس و نااميدي برهاني
و به بيكرانه هاي اميد و ايمان رهنمونش سازي
به رحمتت اي مهربان ترين مهربانان
| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |




