تبليغاتX
به کلبه درویشی من خوش اومدین


به کلبه درویشی من خوش اومدین

بندر انزلی

بيخيال از اين كه من پاي عشقت جون مي دم

 

بدون اين رو يه روزي عشق و بهت نشون ميدم

 

بيخيال از قصه مرگ صدام

 

بيخيال از اينكه بارون چشام

 

بيخيال از اين شكار دل تو

 

هدفش گم شده اين تير نگاه

 

بيخيال از اين كه من پاي عشقت جون مي دم

 

بدون اين رو يه روزي عشق و بهت نشون ميدم

 

بدون از دوريت نمي گيره دلم از دل سرد تو ميمره دلم

 

رودلم اين همه سنگيني نكن روزاي خوبمو باروني نكن

 

بيخيال از اين كه من پاي عشقت جون مي دم

 

بدون اين رو يه روزي عشق و بهت نشون ميدم

نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |

این هم خالصانه راز و نیاز کردن
نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |

هوا دیگه تاریک شده بود  همه رفته بودن و فقط پدر پیشم بود ازش خواستم تنهام بزاره و بره اون هم بعد از کلی اسرار قبول کرد  , حالا دیگه کاملا تنها شده بودم یه نگاه به مج دست چپم انداختم و به آرومی لب رو گاز گرفتم سردی اشکام که روی گونه هام میلرزیدن و می افتادن باعث میشد دلم بریزه  , نمیتونستم به هیچ چیز فکر کنم  یه ترسی تو وجودم بود که باعث شده بود قلبم به قدری تند تند بزنه که احساس میکردم هر لحظه ممکنه از سینم کنده بشه و بیافته زمین  ترسم از این نبود که باید بمیرم ترسم از ندیدن چشمای سیاهش بود از اینکه دیگه نمیتونستم سرم رو روی شونه های کسی که دوستش دارم بزارم و با گریه بهش بگم دوستت دارم اما دیگه طاقت نفس کشیدن نداشتم  هق هق گریه هام که با نفس هام درگیر شده بودن فریاد می زدن بــزن بـــزن دیگه هیچ رمقی نداشتم هیچ دعای عاشقانه ای نداشتم هیچ وقت باور نمی کردم دنیا اینقدر نامرد باشه بی اختیار دستم رو مشت کردم و گذاشتم روی پاهام اشکایی که از چشمام میریختن دستمو کاملآ خیس کرده بود چشمام رو بستم دندون هامو به هم فشار دادم که هیچ فریادی نزنم با یه نقس عمیق با یه حرکت سریع حالا دیگه سردی اشکایی که روی مچ دستم می ریختن رو احساس نمی کردم آخه دستم داغ داغ شده بود تنم سرد سرد شده بود مثل همیشه نوک انگشتام یخ بسته بودن الان فقط تو رو میخوام تو رو که با دستات مچ دستمو بگیری وبه لبای خشک شدم با لبات جون بدی اما نگاه منتظرم بی فایده است و عمرم رو به پایان ؛ ثانیه های آخر نیز بگذرند .

♥ آذینم میمرم برات ♥

نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |

تو اگر میدانستی

                   که چه طعمی دارد

                               خنجر از دست عزیزان خوردن

 از من خسته نمی پرسیدی

                                     که چرا تنهایی

 

اما نميدونستي ...

 

 

 

 

خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا
 
  از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند 
 
 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
 
خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 
 
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش
 
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 
 
 پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت
 
در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست
 
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
 
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
 
سفره ی دل مردم همش دروغ است
 
به ظاهر پاک و صادقانه
نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |

ايستگاههای متروک ...
لبريز آدمهای سنگی -
آدمهای شکسته ی ساکن -
بی حرکت - بی بو - دروغگو !
- قطار من -
هيچگاه برايشان سوت توقف را نخواهد کشيد ...

 

 

دور از همه ...!

نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |

ای عاشق در انتظار چه نشسته ای

 

    در انتظار بادهای پاییزی

 

         یا بارانهای بهاری

 

             برگهای زرد

 

               و یا شکوفه های ارغوانی

 

                   در انتظار کدامی؟

 

                       انتظار بیهوده است!

 

                           پنجره را باز کن

 

                               جدار را بشکن

 

                                      غبار را بشوی

 

                                         و خاطره ها را به خاطره ها بسپار

 

                                              تا پایان پایانها مانده است

 

                                                   این است زندگی این است روزگار !

نوشته شده در | ساعت | توسط رسول| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا